تبليغاتX
زندگی زیباست وبلاگ


زندگی زیباست

مطالب پزشکی


نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 11:39 توسط زهره امیری| |

منو حالا نوازش کن

  همین حالا که تب کردم

         اگه لمسم کنی شاید

                  به دنیای تو برگردم!

سلام بر تو ای دوست که دوست بودیو دوست داشتن را بمن اموختی .

کاش از زیر بار این همه محبت دل میشد شانه خالی کرد .

کاش فقط شهد وشیرینی بود ونه غم دوریو ...

امیدوارم حتی تو این گرمترین روزای سال هم کلی دلیل برای شاد وزنده بودن داشته باشید .

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 14:29 توسط زهره امیری| |

معمار بهتر نیست این نقشه رها باشد
    
جای تنفّس روی این دیوارها باشد
    
از خشکی این حدّ فاصل ها کمی کم کن
    
می خواهم اینجا یک کمی هم انحنا باشد
    
یک پنجره اینجا و یک گلخانه هم آنجا
    
اینها که گفتم می تواند جابه جا باشد
    
سعی تو این باشد که دیوار حیاط ما
    

پایین تر از آیینه خورشیدها باشد

   

عیبی ندارد، آن ستون را از وسط بردار

    

تا دست ما در موقع تغییر، وا باش   

گل های لادن را ببر بالاترین جاها


    صد بار گفتم جای گلدان ها کجا باشد


دزديده شده از جناب رضا كرمي

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:27 توسط زهره امیری| |

به آینده ام...

 می اندیشم!

به فردایم!

وبه دوست داشتن های قلب ساده ام.

به امروز....وبه باورهایم...به ایمانم!

در گذشته...تنهابه دردهایم.

می اندیشم...

به خودم...نه به تو!

تنها....به خودم!


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 21:33 توسط زهره امیری| |

 
سَرزندگي هفت سين سفره ي زندگيتان باد
 
 عیدتان مبارک................ 
 
 
 
 
 
لبخند بزنید وشاد باشید وامیدوارم سال خوب وخوشو پر
 
 
 از موفقیت وسر بلندی  تصمیم ها وتغییر هاواتفاقات
 
خوب و...داشته باشید
 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 14:40 توسط زهره امیری| |


چرا بعضی ها دوستت دارم‌ها را نگه می‌دارن برای روز مبادا؟


دورها...


میشه اگه بخواییم قبل از مردن واز دست دادن  بهترین یا حتی بدترین دوستانمون بهشون بگیم .....

چی بهشون بگیم ؟؟؟؟؟؟؟

من از کجا بدونم ... هر چی خواستی بگو

لطفا بنویسید که:

تو اخرین لحظه سال گذشته واولین لحظه سال نو معمولا چه حسی دارید 

Rose Graphic

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 14:39 توسط زهره امیری| |

سلام.

تا حالا شده انگشتتونو بزارین تو دست یه بچه کوچولو ...مثلا یه ساله ....

اونم وقتی خوابه ...شاید اگه بزارید وکمی حوصله کنید متوجه اون اتفاق جالب بشید ...

اون حتی تو خواب انگشتتونو میگیره ...شاید با اینکارش میخواد بگه حتی وقتی خوابه به توجه شما نیاز داره به محبتتون و...

اما امروز وقتی توجه کدم دیدم  با اینکارشون این اونا هستن که به ما ارامش میدن ..الان که فکر میکنم نمی دونم چرا ...

ولی شاید اگه کمی بیشتر فکر کنم به این نتیجه برسم که ..

چون محبتو عشقو به یاد ادم میارن ...نمی دونم چرا ؟؟؟ولی وقتی یه بچه دست  یا نگشت ادمو میگیره انگار قلبتو واحساستو به خودش میچسبونه ...

حتی با اینکه خوابه جرات نمی کنی ودلت نمیاد انگشتتو از تو دستش

درش بیاری 


آیا می دانید؟

آیا می دانید؟

بدن انسان می تونه تا 45 واحد درد رو تحمل کنه.

اما زمان تولد، یک زن تا 57 واحد درد رو احساس می کنه

این معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوانه!

مادرتون رو دوست داشته باشید...

نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 15:33 توسط زهره امیری| |

سلام .

این یعنی من خوبم .زنده ام وشاکر .خسته نیستم ومیتونم شادیمو به شما تقدیم کنم .

با اینکه امروز یک مریض مرده  زیاد ناراحتوغمگین  نیستم چون می دونم که هر کاری از دست منو همکارام بر میومده انجام شده اما ..تلاش جناب عزاییل گویا بیشتر وموثر تر بوده ..

مردی به همسرش این گونه نوشت :

 

عزیزم این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش 100 بوسه برایت فرستادم .

عشق تو

 

همسرش بعد از چند روز اینجوری جواب داد :

عزیزم از اینکه 100 بوس برام فرستادی نهایت تشکر را می کنم .

 

 

ریز هزینه ها :

 

1. با شیر فروش به 2 بوس به توافق رسیدیم .

 

2. معلم مدرسه بچه ها با 7 بوس به توافق رسیدیم .

 

3. صاحب خانه هر روز می اید و 2-3 بوس از من می گیرد .

 

4. با سوپر مارکتی فقط با بوس به توافق نرسیدیم بنابرین من ایتم های دیگری به او دادم .

 

5. سایر موارد 40 بوس .

 

نگران من نباش ! هنوز 35 بوس دیگر برایم باقی مانده که امیدوارم بتونم تا اخر این ماه با اون سر کنم .

 

عکسهای شهرستان رامسر :

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 20:36 توسط زهره امیری| |

می خوای بنویسی اما چشمات تا تهش یعنی اون پشت مشتاش میسوزه اصلا دلت می خواد اتاقو تاریک کنی هیچی نور نباشه ...

از طرفی علاقت به نوشتن ...

خسته ام خیلی ...اینو از سوزش چشمام میفهمم ..

راستی به کدوم دلخوشی ؟؟؟؟؟؟تنها پرسیدن اسم نوزادهای نو ظهور وشنیدن صداشون ؟؟؟؟؟؟؟

یا حضور دایمی تو محیطی پر از خونو بیماری ومثلا درمان بیمارا ....

اما با همه خستگیم مینویسم از رسمی قدیمی در رشت در اخرین شب ماه صفر :

روز برفی

روز برفی

وقتی دوستم ازم خواست شیفت شبشو جاش قبول کنم برام یاد اوری شد ...ودلم خواست  شمام اونو بدونین

روز برفی

قبل از گفتن اذان 7 تا شمعو روشن میکنی وپشت در 7 مسجد میزاری حکمتشو نمی دونم ..اما سوسوی شعله های کم نور شمعو تو تاریکی قبل اذان میتونم تصور کنم ...زیباست کم وزیاد شدن نور شمع ها

روز برفی

روز برفی

انگار هنوزم یه امیدی هست

روز برفی

روز برفی





نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 21:16 توسط زهره امیری| |

شاید اگه مملی میومد وجای من مینشست رو صندلی وفقط صدای رفت وامد وسلام علیک دکترا رو بهم میشنید میگفت اینجا مگه بیمارستانه ؟

ای وای ...اره دیگه ..نگفته بودم مگه ؟؟؟

اینجا کتابخونه بیمارستان...اما انچه از همه جالبتر بود تو این دقایق :

یکی از دانشجوهای پزشکیه که تا حالا چند بار دیده بودمش ...امروز سرکی توی مانیتورم انداخت ومودبانه بهم گفت میشه رو این یکی مانیتور بشینید ..تازه فیلترم نداره...

خندم گرفت وگفتم فیلترش برام مهم نیست...

انچه برام جالبه اینه که اگه این اقای دکتر  دکتر پس چرا همیشه بدنش بوی دندان پزشکی میده ؟؟؟

گفتم که قبلا هم چند بار تو جاهای دیگه دیده بودمش ...

اما جالبتر اینکه منو بلند کرد وخودشم رفت بیرون ...وقتی برگشت مانیتور توسط یه خانم دکتو مودب دیگه اشغال شده بود تکلیف مشخصه...

یه اقای دکتر مودب باید رعایت یه خانم دکتر مودب بکنه دیگه ..

تا حالا از اینجا ننوشته بودم .منظورم بیمارستان ...اما شاید از حالا به بعد بنویسم .

مثل اینکه تا دیشب هیچوقت از اومدن مریضا ناراحت نشده بودم اما دیشب عصبانیم شدم .نه از مریض بلکه از دکترای بی ملاحظه

نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 19:41 توسط زهره امیری| |